.....................................
دقیقه های بی عاطفه
ساعت های بی عاطفه
روز های بی عاطفه
هفته های بی عاطفه
ماه های بی عاطفه
چه کنم با نبودنت در این خانه ی بی عاطفه؟؟
چه کنم؟
دقیقه های بی عاطفه
ساعت های بی عاطفه
روز های بی عاطفه
هفته های بی عاطفه
ماه های بی عاطفه
چه کنم با نبودنت در این خانه ی بی عاطفه؟؟
چه کنم؟
مــــارا نکشان به سوی لبهای خودت
برگــــرد برو بخواب در جای خودت
می خواهی اگر ببوسمت حرفی نیست
امّــــــا همه ی عواقبش پـــــای خودت
کـــــه از تصــور روز سیــــــاه می تـــــرسم
نگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست
که من ز ســـایه ی خود گاه گاه می ترسم
من و دو راهی چشـم تــــــو و هـزار حدیث
اگـــــــر مرددم از اشتبـــــــاه می تــــرسم
چه قطره هــــا که ز پلک تو پــایشان لغزید
عجیب نیست کــــه از پرتگــاه می تـرسم
تو کـــــه به عمق مَثل واقفی مپرس چـرا
ز ریسمـــــان سفید و سیـاه می تـرسم
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
لا ک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...
پنجه بر خالی و در حسرت ماه ...افتادن
با دلی پاک ،دلی مثل پر قو سخت است
سرو کارت به خط و چشم سیاه افتادن
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
فقط به خاطر اینکه مجبوری اینکارو بکنی و این اجبار هم قسمتی از بازیه!قسمتی از نتایج بازی!
با تکیه براصل بنیادین شروع بازی:اجبار بر همواره بازیگر بودن و بازیگر ماندن.
و حداقل میتونه یک خوبی برات داشته باشه (تنها چیزی که میتونی دلت رو بهش خوش کنی)،اگر بازیگری باشی که بتونی،یعنی جسارت و شهامت بازی کردن با خودت رو داشته باشی !(هم به عنوان بازیگر و هم بعنوان چیزی که باید روش بازی کنی و یا به عبارت بهتر قمار کنی.)
میتونی این ادعا رو بکنی که یه بازیگر خیلی خوبی.یه بازیگر ماهر که نه تنها توانایی بازی کردن هر بازی دیگه ایی رو داره بلکه میتونه خالق بازی های جذابتری باشه و احتمالا خطرناکتر و غمبارتر.
ولی دومین قاعده این بازی اینه که، هر چیزی که بدست میاری یا از دست میدی لزوما باید هزینه اونو بپردازی.
.و هر چقدر که بازیگر جسورتر و بی باک تری باشی.هزینه ی بیشتری باید بپردازی. هزینه ایی که می پردازی بیشتر از هر چیزی نشاندهنده جسارتته و یا بیانگر حد حماقتت.
و در نهایت تفاوت ما بین بدترین بازیگر و بهترین بازیگر رو فقط یک چیزه که مشخص میکنه:
شانس یا بهتره بگم حسن چیده شدن اتفاقات آنهم بصورت پی در پی!
....................................................................................
یادم باشه این آخرین مطلب رمانتیکیه که تو این وبلاگ میذارم.(چقدر هم که رمانتیک بود!)
(منو این قرتی بازیا!!!)
چیزی که کاکوشکا را برجسته تر از همنوردان غربیش نموده نه تنها کیفیت صعودهای وی بلکه شرایط سخت راهیابی وی به هیمالیا بود. بی شک وقتی بدانیم او یک معدنچی فقیر در کشوری تحت حاکمیت کمونیستها بود و هزینه اغلب صعودهایش را از راه پاک کردن دودکش کارخانه ها کسب می کرد بیشتر او را تحسین می نمائیم. تمامی تجهیزات کوهنوردی کاکوسکا، لوازمی بودند مستامل و کهنه، لوازمی اغلب دست دوم و البته ناکافی برای آن شرایط سخت - در نهایت نیز او با طنابی دست دوم که در نپال از تیمی کره ای خریده بود کشته شد
او بسیار دیر هم هوا می شد، اما عموما آنرا با توانمندی و صبر و متانت و استقامتی در خور تحسین جبران می کرد.
لوتسه کوه ویژه کاکوسکا بود. صعود از مسیر غربی، نخستین صعود 8000 متری کاکوسکا بود و او با صعود مسیرعادی این کوه در 4 اکتبر 1979همچون آذرخشی در هیمالیا سر برآورد، آندری زوک، آندری هنریخ و ژانوس سورک در این صعود وی را همراهی می کردند. اما لوتسه در نهایت هم محل غروب این ستاره دوست داشتنی هیمالیا بود. در واقع لوتسه کوه ویژه کاکوسکا بود و پیکر او برای همیشه در این کوه آرمید.
کاکوسکا تنها یکبار آنهم به اجبار سرپرست و همنوردانش از اکسیژن مصنوعی بهره برد. در 19 می 1980 زمانیکه او به همراه آندری زوک از مسیر جدید برج جنوبی اورست را صعود نمود، آندو مجبور شدند تا قله جنوبی که کپسول اکسیژنشان به اتمام رسید از آن استفاده کنند. اما آنها با جسارتی قابل تحسین مسیر را ادامه دادند و در نهایت بدون کپسول بر فراز اورست ایستادند.
یک سال بعد او ماکالو را از مسیر شمال غربی به تنهایی صعود کرد. کاکوسکا بخش انتهایی مسیر را از راهی نو بر روی یال غربی صعود کرد.
در تابستان 82 وی به همراه ویتک کورتیکا برای صعود مسیری جدید به کی2 رفت. آنها جهت هم هوایی از مسیر عادی بردپیک (تیغه غربی) بالا رفتند و مجددا به کی2 بازگشتند. بعدها معلوم شد آن دو در هم هوایی خود توانسته بودند قله برودپیک را از راه نرمال صعود کنند. البته آن دو بر روی کی2 به توفیقی دست نیافتند. البته دو سال بعد یعنی تابستان 84 این دو مجددا به برودپیک بازگشتند و توانستند با تراورس هر سه قله برودپیک مسیری نو را بنام لهستان ثبت نمایند. این دو در تابستان 83 نیزتوانسته بودند با گشایش دو مسیر جدید بر روی گاشربروم I و II این قلل را نیز تسخیر نمایند.
زمستان هیمالیا
سال 85 برای یورک (کاکوسکا) سال ویژه ای بود. او دائولاگیری را به اتفاق آندری زوک در 21 ژانویه و پیش از اتمام زمستان نپال فتح نمود. او بلافاصله به چوآیو رفت و توانست این کوه را از مسیر جدید جنوب شرقی صعود نماید. بربکا، پاولکوفسکی و هنریخ سایر اعضای تیم بودند که موفق به صعود این مسیر شدند. آنها در15 فوریه بر فراز قله ایستادند. این نخستین مسیر جدید بر روی یک 8000 متری در زمستان به شمار می رفت.
در تابستان همان سال کاکوسکا به همراه هنریخ، لوبدزنسکی و کوهنورد جوان مکزیکی، کارلوس کارسولیو( وی بعدها به عنوان چهارمین و البته جوانترین فاتح 8000 متریها شناخته شد) برای نخستین بار از مسیر جنوب شرقی بر فراز نانگاپاربات ایستاد.
در 11 ژانویه 86 کاکوسکا، اینبار به همراه کریستوف ویلیچکی توانست کانچن چونگا سومین کوه دنیا را نیز فتح نماید. آنها از مسیر نرمال به این مهم دست یافتند.
در بهار این سال بار دیگر وی به کی2 بازگشت، اینبار پتروفسکی وی را همراهی می کرد. آنها از جبهه جنوبی مسیری را گشودند که هیچگاه کسی آنرا تکرار نکرد، حتی تلاشهای زیادی هم بر روی آن صورت نگرفت. آن دو در 7 جولای بر فراز قله ایستادند، اما در بازگشت از یال ابروزی متاسفانه پتروفسکی سقوط کرد و کشته شد. این پاداش تلخی بود بر یکی از برجسته ترین صعودهای کاکوسکا.
در همین سال وی ماناسلو را هم فتح کرد. بازهم صعودی در زمستان. در 10 نوامبر کاکوسکا و هازر نخستین صعود مسیر شمال شرقی این کوه را صورت دادند.
در سوم فوریه 87 وی مجددا به همراه هازر قله ای دیگر را فتح کرد. آناپورنا دهمین غول 8000 متری هم در مقابل وی سر فرود آورد.
او در 18 سپتامبر همین سال باز به همراه هازر بر فراز شیشاپانگما ایستاد، تا افسانه 8000 متریهای کاکوسکا بدین شکل خاتمه یابد.
نسیم و ابر و تقلای دانه ها در خاک
برای رویش یک شوره زار کافی نیست
نه عقل ناقص تو ، نه جنون کامل من
برای بردن، در این قمار، کافی نیست
شبیه صاعقه ای عشق می رسد از راه
برای آمدنش انتظار کافی نیست
طلوع روشن این آفتاب شرقی را
عبور کوکب دنباله دار کافی نیست
به گرد خویشتن از عقل و مصلحت گاهی
حصار می کشی اما حصار کافی نیست
چه فایده شجره نامهّ درختان را ؟
تبر فرود که آمد تبار کافی نیست
چقدر منتظر مقدم بهار شدیم
بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...!
........................................................................
پ .ن:من دوباره اینجام.مثل همیشه/رفت و برگشتم به یه روز هم نکشید!!!!