گاه نوشت هاي يك تبعیدی

عاشقانه ای از نزار قبانی

بزرگتر از تمامی کلمات!

بانوی من!
در دفتر شعرهایم
که برگ برگش در شعله می سوزد
هزاران واژه به رقص درآمده اند
یکی در جامه ای زرد
یکی در جامه ای سرخ

من در دنیا تنها و بی کس نیستم
خانواده من ...دسته ای از کلماتند
من شاعر عشقی در به درم
شاعری که همه مهتابی ها
و همه زیبارویان می شناسندش

من تعابیری در باره عشق دارم
که به خاطر هیچ مرکّبی خطور نکرده است

خورشید که پنجره هایش را گشود
لنگر کشیدم
و دریاها و دریاها را پس پشت نهادم
و در اعماق موجها
و در دل صدفها
به جستجوی واژه ای برآمدم
به سبزی ماه
تا به چشمان محبوبم پیشکش کنم

بانوی من!
در این دفتر
هزاران واژه می یابی
برخی سپید...
برخی سرخ
کبود
و زرد
با این همه، تو ای ماه سبزگون
شیرین ترین
و عظیم ترین واژه منی!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 7:37  توسط میثم طالبی  | 

هرانا؛ برای او که یک ملت بود؛ یادنامه ای برای فرزاد و علی و فرهاد/ مجید توکلی

خبرگزاری هرانا - مجید توکلی، فعال دانشجویی دربند با نگاشتن نامه ای از زندان اوین، یاد و خاطره زندانیان عقیدتی اعدام شده، فرزاد کمانگر، علی حیدریان و فرهاد وکیلی را گرامی داشته است، متن  این نامه به نقل از خبرگزاری هرانا عیناْ در پی می آید.

اعلام کرده بودند که علی اعزام به ۲۰۹ است. تلفن های سالن آن ها قطع بود. رفتم از سالن خودم تماس بگیرم ولی تلفن های آنجا هم قطع بود. بالا که برگشتم فرزاد گفت که اعلام کرده اند او هم اعزام به ۲۰۹ است (و دروغ بود و به ۲۴۰ منتقل شدند).

این اعزام عصر شنبه همه ی ما را نگران کرده بود؛ معمولا اعزام برای اعدام های سیاسی عصر شنبه بوده است. ناراحتی دیوانه کننده ای سراسر وجودمان را فرا گرفته بود ولی فرزاد می گفت چیزی نیست و احتمالا چند سوال می خواهند بپرسند. او می دانست ولی مثل همیشه چنان پرروحیه بود که اصلا به روی خودش نمی آورد. باورکردنی نبود؛ تا چند دقیقه قبل با هم در کتابخانه بودیم. علی هم که والیبال را نیمه کاره رها کرده بود و سر و رویش را شسته بود و داشت آماده می شد. خیلی سخت و دردناک بود؛ معمولا همین ساعت هر روز، علی پس از ورزش می آمد تا با هم فیزیک بخوانیم. می خواست یکی دو درس باقیمانده از دیپلمش را در خرداد امتحان دهد و برای کنکور خودش را آماده کند. با آن روحیه کسی باور نمی کرد که او حکم اعدام داشته باشد. اگر در مورد علی می پذیرفتند، فرزاد به هیچ وجه قابل باور نبود. او هم برای امتحانات دانشگاه خودش را آماده می کرد. ماجرای نامزدی و ازدواجش هم بی نظیر بود. در مقابل این همه روحیه و انرژی آن دختری که ازدواج با یک اعدامی را می پذیرفت، احساس حقارت تمام وجودم را فرا می گیرد.این اولین باری نبود که این چنین دوستان را دیده بودم. تابستان ۸۶ و  دیدار با دوستان در بند ۲۰۹ اوین. اولین کسی که بعد از روزهای سخت انفرادی دیدم فرهاد بود که از قندیل می گفت و نقاشی های پسر خردسالش و اراده عزمش، پشتوانه ای برای همه ی ما بود. بعد از چندی علی و فرزاد را هم دیدم؛ علی که آرامش و متانتش آرامش بخش بود و فرزاد که اسطوره ای بود در میان ما. ملتی بود به تنهایی و ایستاده. همیشه خندان و امید بخش در برابر همه ی سختی ها و در  لحظه های سخت اشک و خون و بازجویی و احکام ناعادلانه ی دادگاه انقلاب... و باز او را دیدم در روزهای مکرر. آن هنگام که از بازداشتگاه خوفناک سنندج برای دومین بار فرزاد به اوین آمد. گردنش را آتل بسته و کتفش در رفته بود و دندان هایش شکسته بود اما اراده و ایستادگی اش استوار تر شده بود. همان چند روز حضورش در هفت، باعث می شد به بهانه هایی سخت از هشت برای دیدنش با دوستان عازم شویم و سال گذشته نیز هنگامی که علی و فرزاد را از رجایی شهر برای اعدام به ۲۴۰ اوین آوردند. در حالیکه در سلول انفرادی منتظر ساعت ۴ صبح نشسته بودند – و من در حال اعتصاب غذا با توانی کم می دانستم که آن ها را برای چه آورده اند، دستم کوتاه تر از همیشه بود- فرزاد به من روحیه می داد که همه چیز خوب است و علی باز آرامشی بود در برابر همه ی سختی ها.

در همه ی روزهای آزادی ام با تماس های روحیه بخش فرزاد و با صدای گرمش که مادرم را در روزهای انفرادی من تنها نمی گذاشت، دیدم که یک انسان اگر در بدترین شرایط هم باشد می تواند بزرگترن کارها را انجام دهد.
...
و برادر بزرگم را کشتند. برادری کرد که او را عاشقانه دوست داشتم. برادر و معلم من. معلمی برای مقاومت و معلمی برای همه ی فرزندان ایران. آن روزها که الفبای ایستادگی در مقابل بدترین شکنجه ها و پرونده سازی ها را از او آموختم؛ آموختم که ایمان و اعتقاد انسان در برابر این مشکلات ارزشمندترین داشته است؛ آموختم می توان بارها در اتاق بازجویی و سلول های تنگ انفرادی جان را تسلیم کرد و عقیده را پاس داشت. او معلم من بود. معلمی که آموخت می توان همیشه لبخند زد و به همه ی انسان ها - فارغ از هر اختلاف و تفاوتی- انسانی نگریست.
حال او رفته است در حالی که حاضر نبود خداحافظی کند و می گفت فردا می بینمت. نگذاشت ببوسمش و در آغوشش بگیرم و گفت فردا می بینمت. می دانم گام های استوارش را با گام های استوار دوستانش برداشته و به میدانگاه نزدیک شده. او بارها قول داده بود که نگذارد قوم پر کینه ی استبداد چهارپایه را از زیر پایش بکشند. او قول داده بود که خودش چهارپایه را خواهد زد. او نمی گذاشت دستان پلید استبداد جان او را بگیرد و من می دانم او به قولش عمل کرده است. من می دانم به مرگ هم لبخند زده است؛ لبخندی که فریاد برآورده اسطوره ای از میان ما رفته تا جاویدان شود.
او و دیگر یاران بی گناهش رفتند و یادشان به نیکی برای همیشه ماند. او خوشنام رفت و معلمی جاودان شد. معلمی جاودان برای همیشه ی تاریخ ایستادگی و مقاومت. اسطوره ای برای امیدواری. نشانه ای برای همیشه ی روحیه بخشی به انسان های آزادی خواه.
او اینک نیست تا با هم از خاطرات خوش گذشته بگوییم. آن هنگام که وزارت اطلاعات در برابر روحیه ی یک نسل زانو زد. وزارتی که عاجزانه لب به اعتراف گشود تا در بازگشت های بعد فرزاد به ۲۰۹ بگوید که دیگر آن تابستان ۸۶ را در ۲۰۹ تکرار نکند. دیوارهای هواخوری را سنگ کرده بودند و آن صندوق پستی ما را برداشته بودند! گویا توانسته بودند پس از آن تابستان سرودهای دسته جمعی را سرکوب کنند اما فرزاد باز هم لبخند زده بود تا بگوید تا همیشه ی همیشه ایستاده ایم.
...
و اینک گروگان ها را بردند تا بگویند از ایستادگی چنین زندانیانی خسته شده اند. بگویند قدرت استبداد در برابر عزم و اراده ی فرزندان کردستان هیچ است. بگویند تحمل زنده بودن مظهر شکستشان را ندارند. فرزاد می گفت که بازجویش گفته "شما به ریش ما وزارتی ها می خندید که الان در زندان درس می خوانید و می خواهید ازدواج کنید" این روحیه ی جنگندگی فرزاد و علی و فرهاد بی نظیر بود. امروز در سوگ چند دوست نشسته ام که فقط چند "نفر" نبودند. فرزاد که خود یک ملت بود، علی رفیع و بزرگ و فرهاد چون کوه قندیل استوار و سخت، فرزاد یک ملت بود؛ اینگونه بود که در روزهای ناراحتی با توجه به دستور جدا ماندن از دیگر سیاسیون خبر حضور فرزاد در اندرزگاه هفت برایم امید بخش بود. همان چند ساعت به بهانه ی کتابخانه برای در کنار ملتی بودن کافی بود.
فرزاد اگرچه با امید به آینده از ما جدا شد و رفت اما دلخوری هایی هم داشت؛ از باند بازی هایی که هنوز برچیده نشده. از اینکه عده ای همه کس و همه چیز را می خواهند مصادره کنند. این روزها داشت یادداشتی می نوشت که عنوانش این بود: "من یک ایرانی هستم؛ من یک ایرانی کرد هستم" و می خواست بگوید که هر چند کرد بودن یعنی تحت ظلم و محرومیت اما از سویی قومی کردن مبارزه ی کرد ها نیز ظلم و محرومیتی دیگر است. او همه ی تلاشش را کرد تا نگاه حقوق بشری و نگاه انسانی در مساله ی کرد و اساس حقوق قومیت ها و اقلیت ها حاکم شود. او تا آخربن لحظات ناراحت و نگران بود از این که فارغ از اختلاف و تفاوت، نگاه حقوق بشری به مسائل و مشکلات مردم کرد صورت نگیرد. او فرزند ملت کرد بود و ولی قصه دگرگونه شد تا این بار او که خود یک ملت بود برای مردمش نگران باشد. او می رفت در حالی که دوست داشت کسی به او بگوید مطمئن باشد که آرمان هایش به سرانجام می رسد و درس هایش ثمربخش خواهد بود. او می خواست همه بدانند که اگر قصه ی خشونت و محرومیت و ظلم در کردستان به پایان نرسد هم چنان بی گناهانی چون خود او و دوستانش قربانی پرونده سازی ها و گروگان گیری ها می شوند. او می خواست همه بدانند اگر خشونتی هم در آن دیار است، خشونت آفرینی تنگ نظران و تمامیت خواهی قوم استبداد است.
آه، آه که چه پلید است استبداد که ترسید از اینکه فردا نتواند جنایت کند. ترسید از اینکه جنایت های تا امروزش ایستادگی فرزاد ما را بیش تر کرده است. ترسید از لبخند و ایستادگی او و ترسید که تلفن ها را قطع کرد. ترسید که گرفتن مراسم و خواندن فاتحه و پخش حلوا و خرما را ممنوع کرد. ترسید که بارها ما را احضار کرد که یادی از او نکنیم؛ غافل از اینکه همه از آن ها گفتند و یادشان را گرامی داشتند. ترسید که حکومت نظامی راه انداختند. ترسید که مدام فریاد بلند کرده که تروریست ها را اعدام کرده و حال آنکه همه می دانند تروریستی در کار نبوده. می دانند که بمب و بمب گذاری در کار نبوده. می دانند که چگونه فرزاد را در ان پرونده وارد کردند و به چه علت او را متهم کرده اند. ولی مرگ، او نیز پایان نبود؛ آغازی برای فهم این مسئله که دیگر استبداد نمی تواند فرزندان سرزمینمان را بی بها بر دار برد.
...
و امروز باز به کتابخانه رفتم. فرزاد و علی نبودند. فرزاد نبود تا از خاطرات گذشته و دوستانمان بگوییم؛ امید و شادی را بیدار کنیم و به مشورت بنشینیم و چاره ای برای درد استبداد بیابیم. آینده ای روشن ترسیم کنیم و ترانه ای برای آزادی بخوانیم. علی نبود که در میان صفحات کتاب ها آرامش و روحیه را ورق بزنیم. اما یاد فرزاد و علی و فرهاد مانده است. به فرزاد قول داده ام گریه و شکوه نکنم که از استبداد جز بیداد انتظاری نیست. اما برادرم فرزاد بداند که چون همه ی فرزندان این ملت عهدی بسته ام که راهش را فراموش نکنم.

مجید توکلی
زندان اوین
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 8:30  توسط میثم طالبی  | 

سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،به دعوای کودکانه
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،به خانه
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،به گریه
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟ ●

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 0:26  توسط میثم طالبی  | 

.....................................

ثانیه های بی عاطفه

دقیقه های بی عاطفه

ساعت های بی عاطفه

روز های بی عاطفه

هفته های بی عاطفه

ماه های بی عاطفه

چه کنم با نبودنت در این خانه ی بی عاطفه؟؟

چه کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:23  توسط میثم طالبی  | 

عوافب از خلیل جوادی

 

مــــارا  نکشان   به   سوی   لبهای   خودت

برگــــرد   برو   بخواب    در    جای    خودت

می  خواهی  اگر  ببوسمت  حرفی  نیست

امّــــــا  همه ی  عواقبش   پـــــای  خودت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:29  توسط میثم طالبی  | 

فـلـسـفـه‌بـافـی با تشکر فراوان از آزموسیس

اگر در فاصله‌ی ۲۰ تا ۲۸ سالگی حداقل یک‌بار رابطه‌ای داشته‌اید که بدون فحش و فضیحت، حداقل ده ماه طول کشیده و در پایان به خود گفته‌اید که چقدر خوب بود، بدون خواندن نوشته‌ی زیر به خانه‌ی شماره‌ی چهل و سه بروید و دو تا طالبی در بشکه بیندازید و سه بار به نفر بغل‌دستی‌تان بگویید: فـزرتـکم قـمـصـورا.
.
.
[...] همان عشق است، یا هر چیز دستمالی‌شده یا نشده‌ی دیگری که بنامیم‌اش، علاقه، دلبستگی، ذوب شدن، رمانس، رابطه عاطفی، کمیستری دو نفره، هورمون‌پراکنی(jتکثیر و تولید مثل)، التراگ، درگیری احساسی، محدثه، ملیکا،..... یا هرچی.
.
[...] نوعی بازی است که برای انجامش نیاز به وجود «دو نفر» هست، نه یک نفر، اینکه بگوییم «من عاشق فلانی هستم، ولی اون نمی‌دونه یا اون دوسم نداره یا برام مهم نیست که اون چی فکر می‌کنه یا عاشق کس دیگه‌ایه» هم از نظر زبان‌شناسی و هم از نظر مغزشناسی(سالم بودن مغز) غلطه. عشق یکطرفه، نه اینکه غلط باشه، اصلاً وجود نداره و این وجود نداشتن‌اش اونقدر واقعیه که من زورم می‌آد حتی بگم توهمه. عشق، پینگ پنگ بازی کردنه و برای این بازی دو تا آدم، همراه با بند و بساط(تور و راکت و توپ و از همه مهم تر طرف مقابل)‌ دیگه لازمه و البته می‌تونی میز رو بچسبونی به دیوار و با خودت بازی کنی، ولی به کسی نگو این روزا زدم تو کار پینگ پنگ.!
.
[...]  سهل و ممتنع است. شق‌القمر نیست. به ساده‌ترین وجه ممکن باعث تمایز دو نفر(تابلو شدن) از بقیه‌ی نفرات می‌شود. به همان سادگی انداختن دو دستمال سفید، و نه(دقت کنید !!!) یک دستمال سفید، روی دو سر. آن دو نفر ذره‌ای عوض نمی‌شوند. موجودیت درونی و بیرونی‌شان با یک عکس پرسنلی دونفره‌ی معمولی هیچ تفاوتی ندارد، عاشقانه بودن تصویر آنها صرفاً به‌خاطر همین دستمال سفید است که  بر سر آنها انداخته اند و آنها را در یک موقعیت جدید و رازآلود و غیرقابل‌توضیح داده که فقط خودشان می‌دانند واقعاً آن زیر چه خبر است. این دو نفر باور کرده‌اند که عاشق همدیگر هستند بی‌آنکه با هم یکی ‌شده باشند یا نیازی ببینند که بیشتر از آنچه می‌بینیم به ما توضیحی بدهند.
.
[...] همان چیزی‌ست که  دو نفر یک توپ پینگ پنگ را با دو نی نوشابه‌خوری نگه‌ داشته‌اند. کاری‌ست که از همه بر می‌آید ولی مثل هر بازی کامپیوتری دیگری اینجا هم رکورد مهم است. این وضعیتی نیست که اگر سر جایت بنشینی بتوانی بیش از چند دقیقه دوام بیاوری. پس ما دانش‌اموزان عزیز از همینجا نتیجه می‌گیریم که عشق یک فرآیند صد در صد دینامیک است که در هر لحظه با شرایط تازه‌ای بازی می‌شود و شما باید قادر باشید حتی در صورت خاریدن نوک دماغ یا قلقلک‌شدن کپل‌های‌تان هم توپ نارنجی را بین نی‌های سبزرنگ زنده نگه دارید. قوانین بازی از فرط سادگی احمقانه به‌نظر می‌رسند و اگه فکر می‌کنی این‌کاره هستی، امتحانش ضرری نداره. ولی نیاز به یه هـمـبـازی داری اول، که اونم اینکاره باشه.
.
[...] قرار گرفتن در یک موقعیت خاص است. گاهی نیاز به انجام هیچ‌کار خاصی هم نیست در آن موقعیت خاص. همان فیگور گرفتن برای کائنات کافی است. گاهی هم کار نه چندان پیچیده‌ای‌ست مثل همون نی‌بازی. ولی مهم اینه که همین شرایط ساده رو، کامل قبول کرده باشی و اگه دیدی که دو تا دستمال سفید یا دو تا نی و یه توپ افتاده روی میز، راهت رو نکشی و نری. البته اگه قصد ادامه تحصیل داری یا الان بیش از حد «بـیـزی» هستی یا چی،‌ راهت رو هم کشیدی و رفتی، همین دیگه.
.
[...] موجودیت مستقل داره. و به همین دلیل به کسی، به هیچ کدوم از طرفین، تعلق نداره. یه چیزیه که مابین اون دو نفر و توسط اون‌ها تولید می‌شه و در حدفاصل اونها قرار می‌گیره و اونها رو به همدیگه ارتباط می‌ده. و در عین حال مانع از بهم چسبیدن‌شون می‌شه. عشق توی سینه نیست و با قلب و خون و هورمون و قرمز و مشکی و علی پروین ارتباطی نداره. چیزی نیست که درون آدم باشه، چون توپ پینگ پنگ رو نمی‌شه قورت داد. و نمی‌شه مالکیت‌اش رو تقسیم کرد. نه به این دلیل که توپ، پاره می‌شه.
به این دلیل که «که چی بشه؟».
.
*****
در این هنگام ابــولـی که سر در جیب مکاشفت فرو برده بود ناگهان لب به گلواژه می‌گشاید:
-ای‌ول، دمش قـیـژ. خداییش این ویس‌بابا (!!!)هم عین سای‌بابا (!!!!)کارش درسته. حرف دل ما رو زد. دخترا همه همین‌ان، دلشون سنــگـه. همین ملیکا هرچی من زار می‌زنم که ...
(به این‌جا که می‌رسد یک عدد دمپایی «کــی‌تــو» به سمت پوزه‌ی او پرواز می‌آغازد)
کپی رایت کلا ازموسیس
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:52  توسط میثم طالبی  | 

ریسمان سیاه و سفید از خلیل جوادی

به من نگــــــو کـه چرا از نگــــاه می ترسم

کـــــه از تصــور روز سیــــــاه می تـــــرسم

نگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست

که من ز ســـایه ی خود گاه گاه می ترسم

من و دو راهی چشـم تــــــو و هـزار حدیث

اگـــــــر مرددم از اشتبـــــــاه می تــــرسم

چه قطره هــــا که ز پلک تو پــایشان لغزید

عجیب نیست کــــه از پرتگــاه می تـرسم

تو کـــــه به عمق مَثل واقفی مپرس چـرا

ز ریسمـــــان سفید و سیـاه می تـرسم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:46  توسط میثم طالبی  | 

از حامد عسگری

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لا ک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...

پنجه بر خالی و در حسرت ماه ...افتادن

 

با دلی پاک ،دلی مثل پر قو سخت است

سرو کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن


http://www.842.persianblog.ir
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:2  توسط میثم طالبی  | 

ساموئل بکت:

هنرمند بودن یعنی شکست خوردن،آن هم شکستی که هیچ کس دیگر جرات تجربه آن را ندارد. این شکست جهان اوست و پا پس کشیدن از آن یعنی فرار از جبهه، یعنی هنر نمایی و خانه داری به سبک اعلاء، یعنی زندگی کردن...آن است که از این تسلیم و تن سپردن، از این تایید، از این وفاداری به شکست نیز یک مناسبت هنری جدید، یک قطب جدید برای همان رابطه ، بسازیم، و از کنشی که او ناتوان از کنش و ناچار از کنش، بدان دست می زند، کنشی بیانی بسازیم، حتی اگر این بیان فقط به خود کنش، و ناممکن بودن و اجباری بودنش، منحصر شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:6  توسط میثم طالبی  | 

-بین دو خط تیره_

سخت ترین لحظات زندگی آدم وقتیکه که بخوای زیباترین خاطراتت رو با بیشترین خشونت ممکنه پاک کنی.

فقط به خاطر اینکه مجبوری اینکارو بکنی و این اجبار هم قسمتی از بازیه!قسمتی از نتایج بازی!

با تکیه براصل بنیادین شروع بازی:اجبار بر همواره بازیگر بودن و بازیگر ماندن.

و حداقل میتونه یک خوبی برات داشته باشه (تنها چیزی که میتونی دلت رو بهش خوش کنی)،اگر بازیگری باشی که بتونی،یعنی جسارت و شهامت بازی کردن با خودت رو داشته باشی !(هم به عنوان بازیگر و هم بعنوان چیزی که باید روش بازی کنی و یا به عبارت بهتر قمار کنی.)

میتونی این ادعا رو بکنی که یه بازیگر خیلی خوبی.یه بازیگر ماهر که نه تنها توانایی بازی کردن هر بازی دیگه ایی رو داره بلکه میتونه خالق بازی های جذابتری باشه و احتمالا خطرناکتر و غمبارتر.

ولی دومین قاعده این بازی اینه که، هر چیزی که بدست میاری یا از دست میدی لزوما باید هزینه اونو بپردازی.

.و هر چقدر که بازیگر جسورتر و بی باک تری باشی.هزینه ی بیشتری باید بپردازی. هزینه ایی که می پردازی بیشتر از هر چیزی نشاندهنده جسارتته و یا بیانگر حد حماقتت.

و در نهایت تفاوت ما بین بدترین بازیگر و بهترین بازیگر رو فقط یک چیزه که مشخص میکنه:

شانس یا بهتره بگم حسن چیده شدن اتفاقات آنهم بصورت پی در پی!

....................................................................................

یادم باشه این آخرین مطلب رمانتیکیه که تو این وبلاگ میذارم.(چقدر هم  که رمانتیک بود!)

(منو این قرتی بازیا!!!)


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط میثم طالبی  |