مثل تو بودن با تو بودن کار من نیست
عاشق شدن در خود غنودن کار من نیست
ای کاش با غیر از تو من دلداده بودم
دل بردن از تو، دل ربودن کار من نیست
می بینمت اما غبارِ ترسِ چشمت
با اشک از چشمم زدودن کار من نیست
کار نگا هت بود، کار چشمهایت
با عشق بودن یا نبودن کار من نیست
با چشمهای خود مرا آواره کردی!
عاشق شدن عاشق نمودن کار من نیست
هرگز فراموشت نخواهم کرد زیبا
حالا که دیگر بی تو سودن کار من نیست
با واژه هایم راحتم بگذار و بُگذر
شاعر شدن از تو سرودن کار من نیست
به من نیومده؟!!!انگار اصلا به ما نیومده؟!!
اصلا بی خیال .............
من واسه چی دارم اینجا زر می زنم؟؟؟؟؟
.............................................................................................
کاش حماقت هم حد و مرز داشت.
خـلوت گزیده را به تماشا چه حاجـت اسـت
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا بـه حاجـتی کـه تو را هـسـت با خدا
کاخر دمی بـپرس که ما را چه حاجـت اسـت
ای پادشاه حـسـن خدا را بـسوخـتیم
آخر سؤال کـن کـه گدا را چه حاجـت اسـت
ارباب حاجـتیم و زبان سؤال نیسـت
در حـضرت کریم تمـنا چـه حاجـت اسـت
محـتاج قصـه نیسـت گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت اسـت
جام جـهان نماسـت ضـمیر مـنیر دوسـت
اظـهار احـتیاج خود آن جا چه حاجت اسـت
آن شد کـه بار مـنـت مـلاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجـت اسـت
ای مدعی برو کـه مرا با تو کار نیسـت
احـباب حاضرند بـه اعدا چه حاجـت اسـت
ای عاشـق گدا چو لـب روح بـخـش یار
میداندت وظیفـه تـقاضا چـه حاجت اسـت
حافـظ تو ختـم کـن که هـنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و مـحاکا چـه حاجـت اسـت
........................................
در زمانه ی پروانه ها
In the time of the Butterflies
خولیا آلوارز
Julia Alvares
حسن مرتضوی
اطلاعات كتاب :
تهران: نشر دیگر. چاپ اول: زمستان 1385. 1650 نسخه. 392 صفحه. 5200 تومان. مصور
متن معرفی كتاب:
قرن بیستم آمریكای لاتین بهشت دیكتاتور ها بود، زمانی كه هر كشوری به نام یك مرد ِ غالبا نظامی درآمده بود كه هر كاری كه دلش می خواست با آن می كرد، هر كاری. دومینیكن به نام تروخیو بود: مردی كه سی و یك سال بر این سرزمین سلطه راند: تا زمانی كه بُز (نام تحقیر آمیزی كه مبارزان به او داده بودند) در ماشین اش، به ضرب گلوله ی مسلسل كشته شد. یعنی تا روزی كه یك دفعه مردم خود شان را خلاص از بند های خفه كننده ای یافتند كه زندگی را برای شان تیره و مرگ آلود ساخته بود: دست های مردی كه همه چیز كشور را در اختیار خودش داشت و حكم مرگ و زندگی می داد، دیگر نبود: آنها آزاد بودند و این آزادی هر چند كه تا سال ها خوب نبود (چندین بار شورش و تقریبا جنگ داخلی كه در دومینیكن برقرار شد) اما زندگی دیگر خفقان آور نبود، آدم ها دیگر از سایه ی خود شان نمی ترسیدند.
وقتی آزادی آمد، تازه می شد برگشت و دید كه چه شده است و این میان یك نام مرتب تكرار می شد: خواهران میرابال یا همان خواهران پروانه، سه زن از چهار خواهری كه به دست مزدوران تروخیو كشته شدند. نام آن ها بار ها تكرار شده است و روز مرگ آنان، از سال 1991، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان هم هست.
همه ی این ها (شهرت این زنان و طعم آزادی و خاطرات كه زنده می شوند) تركیب شدند با زندگی یك زن به نام خولیا آلوارز: زنی از خانواده ای دومینیكنی كه به خاطر مسائل سیاسی از دهه ی پنجاه میلادی كشور شان را ترك و در ایالات متحده زندگی می كنند. زنی كه از جوانی، نام خواهران میرابال را شنیده و حالا در میان سالی قلم به دست می گیرد و زندگی نامه ی آنان را می نویسد ...
داستان روزی در سال 1994 در ایالات متحده شروع می شود، دِدِه، تنها خواهر بازمانده از میان میرابال ها در خانه اش نشسته و منتظر خبرنگاری است كه می خواهد به دیدن اش بیاید، یكی از آنها كه هیچ وقت راحت اش نمی گذارند، همیشه هستند و همیشه پیدای شان می شود و شروع می كنند به پرسش در مورد گذشته و هی خاطرات را زنده می كنند. سی و چهار سال از مرگ خواهران گذشته و هنوز نمی تواند فراموش كند، هیچ وقت نمی تواند فراموش كند.
خبرنگار می آید، حرف ها پیش كشیده می شوند و در بین حرف های او، دِدِه به گذشته باز می گردد و كتاب این بار به زبان مینروا شروع می كند به بازگویی زندگی یك دختر بچه ی كوچك كه به مدرسه ی راهبه ها فرستاده می شود تا درس بخواند، وقتی كه اولین بار با یك واقعیت تلخ رو به رو می شود، دختری با ظاهری بسیار فقیر، نزدیك ترین دوست اش می شود، دوستی كه رازی تلخ را با خود دارد: از خانواده ای بسیار ثروتمند است كه تمام مردان خاندان را تروخیو كشته و تمام ثروت شان گرفته شده است و او حالا چقدر فقیر و تحقیر شده و تنها است. دختران مدرسه به خاطر یك نمایش، پیش تروخیو برده می شوند و در آنجا است كه باید مواظب یك چیز دیگر باشند: مبادا خود تروخیو یا پسرش یا هر كس دیگری نظرش آنها را بگیرد و بكارت شان را از دست بدهند.
كتاب در فصل سوم به دفترچه ی خاطرات ماریا ترسا می رسد، سومین خواهر و با احساسات لطیف و كودكانه ی او رمان پیش می رود. پاتریا آخرین نفری است كه معرفی می شود، دختری كه زندگی كودكی اش مثل قدیس ها بود ولی زندگی عادی زنی كشاورز را انتخاب كرد.
بخش اول كتاب تمام می شود. دو بخش دیگر، بازی خواهران هستند، هی از میان حرف ها و فكر ها یكی، می پریم به سراغ دیگری و كتاب پیش می رود و سیاست زنده می شود و خواهران ازدواج می كنند، با سیاست آشنا می شوند، كار می كنند، تلاش می كنند و ...
كتاب خواننده ی خود را میخكوب می كند. خزنده وارد زندگی خواهران میرابال می شود و خیلی ساده همه چیز را بیرون می ریزد: احساسات، روان شناسی، تلخی ها، شادی ها، عشق ها، تحقیر ها، زندان و مرگ ...
كتاب در مرز بین خیال و واقعیت در نوسان است، در مرز بین یك زندگی نامه و یك رمان می چرخد و سرانجام به هیچ نتیجه ی خاصی نمی رسد به جز اینكه خواننده ای مجذوب شده را در پایان رمان رها كند تا ساعت ها به فكر فرو برود.
كتاب، به روشنی یكی از بهترین نمونه های رمان سیاسی / زندگی نامه است كه در این چند وقت در بازار كتاب ایران منتشر شده است. ظاهرا به جز یك صفحه، بقیه ی صفحه ها مورد تلطیف واقع نشده اند. ترجمه خوب است، هر چند كه اندك جمله هایی در كتاب وجود دارند كه می لنگند. كتاب برای خریدارش جذاب خواهد بود، البته اگر به سیاست، به زندگی و به عشق علاقه مند باشید.
كتاب را می توان به عشق گذشته و به عشق سیاست و به یادآوری دیكتاتوری های گذشته خواند، یا به عنوان یك كتاب ساده كه سخن از زندگی می گوید و سخن از زندگی های نابود شده و ساده است: چیز خاصی نیست، یك رمان كه خواننده را به مرز های جدیدی از روایت و فرم می رساند.
...
و از این روز است كه آنچه در صفحات این كتاب خواهید یافت خواهران میرابال ِ واقعیت ها نیستند یا خواهران ِ میرابال افسانه ها. هرگز نه خواهران واقعی را می شناختم و نه به اطلاعات كافی دست رسی داشتم و نه ذوق و استعداد زنده گی نامه نویسان را كه بتوانم به حد كفایت آن را ثبت كنم. خواهران افسانه ها، پیچیده در زرورق صفحات عالی و جلوس كرده در منصب اساطیر، نیز برای من دست نیافتنی بودند. و همچنین تشخیص می دادم كه چنین خداانگاری خطرناك است، همان انگیزه ی خداسازی كه خودكامه ی ما را خلق كرد. و طنز ماجرا این است كه با اسطوره كردن میرابال ها بار دیگر آن ها را از دست دادیم و چالش با شجاعت آن ها را برای ما، مرد ها و زن های عادی، ناممكن ساختیم.
خولیا آلوارز
منبع:نوید/کلوب ادبیات آمریکای لاتین
................................
منبع:گویا
