تبليغاتX
گاه نوشت هاي يك تبعیدی

گاه نوشت هاي يك تبعیدی

.....................................

ثانیه های بی عاطفه

دقیقه های بی عاطفه

ساعت های بی عاطفه

روز های بی عاطفه

هفته های بی عاطفه

ماه های بی عاطفه

چه کنم با نبودنت در این خانه ی بی عاطفه؟؟

چه کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:23  توسط میثم طالبی  | 

عوافب از خلیل جوادی

 

مــــارا  نکشان   به   سوی   لبهای   خودت

برگــــرد   برو   بخواب    در    جای    خودت

می  خواهی  اگر  ببوسمت  حرفی  نیست

امّــــــا  همه ی  عواقبش   پـــــای  خودت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:29  توسط میثم طالبی  | 

فـلـسـفـه‌بـافـی با تشکر فراوان از آزموسیس

اگر در فاصله‌ی ۲۰ تا ۲۸ سالگی حداقل یک‌بار رابطه‌ای داشته‌اید که بدون فحش و فضیحت، حداقل ده ماه طول کشیده و در پایان به خود گفته‌اید که چقدر خوب بود، بدون خواندن نوشته‌ی زیر به خانه‌ی شماره‌ی چهل و سه بروید و دو تا طالبی در بشکه بیندازید و سه بار به نفر بغل‌دستی‌تان بگویید: فـزرتـکم قـمـصـورا.
.
.
[...] همان عشق است، یا هر چیز دستمالی‌شده یا نشده‌ی دیگری که بنامیم‌اش، علاقه، دلبستگی، ذوب شدن، رمانس، رابطه عاطفی، کمیستری دو نفره، هورمون‌پراکنی(jتکثیر و تولید مثل)، التراگ، درگیری احساسی، محدثه، ملیکا،..... یا هرچی.
.
[...] نوعی بازی است که برای انجامش نیاز به وجود «دو نفر» هست، نه یک نفر، اینکه بگوییم «من عاشق فلانی هستم، ولی اون نمی‌دونه یا اون دوسم نداره یا برام مهم نیست که اون چی فکر می‌کنه یا عاشق کس دیگه‌ایه» هم از نظر زبان‌شناسی و هم از نظر مغزشناسی(سالم بودن مغز) غلطه. عشق یکطرفه، نه اینکه غلط باشه، اصلاً وجود نداره و این وجود نداشتن‌اش اونقدر واقعیه که من زورم می‌آد حتی بگم توهمه. عشق، پینگ پنگ بازی کردنه و برای این بازی دو تا آدم، همراه با بند و بساط(تور و راکت و توپ و از همه مهم تر طرف مقابل)‌ دیگه لازمه و البته می‌تونی میز رو بچسبونی به دیوار و با خودت بازی کنی، ولی به کسی نگو این روزا زدم تو کار پینگ پنگ.!
.
[...]  سهل و ممتنع است. شق‌القمر نیست. به ساده‌ترین وجه ممکن باعث تمایز دو نفر(تابلو شدن) از بقیه‌ی نفرات می‌شود. به همان سادگی انداختن دو دستمال سفید، و نه(دقت کنید !!!) یک دستمال سفید، روی دو سر. آن دو نفر ذره‌ای عوض نمی‌شوند. موجودیت درونی و بیرونی‌شان با یک عکس پرسنلی دونفره‌ی معمولی هیچ تفاوتی ندارد، عاشقانه بودن تصویر آنها صرفاً به‌خاطر همین دستمال سفید است که  بر سر آنها انداخته اند و آنها را در یک موقعیت جدید و رازآلود و غیرقابل‌توضیح داده که فقط خودشان می‌دانند واقعاً آن زیر چه خبر است. این دو نفر باور کرده‌اند که عاشق همدیگر هستند بی‌آنکه با هم یکی ‌شده باشند یا نیازی ببینند که بیشتر از آنچه می‌بینیم به ما توضیحی بدهند.
.
[...] همان چیزی‌ست که  دو نفر یک توپ پینگ پنگ را با دو نی نوشابه‌خوری نگه‌ داشته‌اند. کاری‌ست که از همه بر می‌آید ولی مثل هر بازی کامپیوتری دیگری اینجا هم رکورد مهم است. این وضعیتی نیست که اگر سر جایت بنشینی بتوانی بیش از چند دقیقه دوام بیاوری. پس ما دانش‌اموزان عزیز از همینجا نتیجه می‌گیریم که عشق یک فرآیند صد در صد دینامیک است که در هر لحظه با شرایط تازه‌ای بازی می‌شود و شما باید قادر باشید حتی در صورت خاریدن نوک دماغ یا قلقلک‌شدن کپل‌های‌تان هم توپ نارنجی را بین نی‌های سبزرنگ زنده نگه دارید. قوانین بازی از فرط سادگی احمقانه به‌نظر می‌رسند و اگه فکر می‌کنی این‌کاره هستی، امتحانش ضرری نداره. ولی نیاز به یه هـمـبـازی داری اول، که اونم اینکاره باشه.
.
[...] قرار گرفتن در یک موقعیت خاص است. گاهی نیاز به انجام هیچ‌کار خاصی هم نیست در آن موقعیت خاص. همان فیگور گرفتن برای کائنات کافی است. گاهی هم کار نه چندان پیچیده‌ای‌ست مثل همون نی‌بازی. ولی مهم اینه که همین شرایط ساده رو، کامل قبول کرده باشی و اگه دیدی که دو تا دستمال سفید یا دو تا نی و یه توپ افتاده روی میز، راهت رو نکشی و نری. البته اگه قصد ادامه تحصیل داری یا الان بیش از حد «بـیـزی» هستی یا چی،‌ راهت رو هم کشیدی و رفتی، همین دیگه.
.
[...] موجودیت مستقل داره. و به همین دلیل به کسی، به هیچ کدوم از طرفین، تعلق نداره. یه چیزیه که مابین اون دو نفر و توسط اون‌ها تولید می‌شه و در حدفاصل اونها قرار می‌گیره و اونها رو به همدیگه ارتباط می‌ده. و در عین حال مانع از بهم چسبیدن‌شون می‌شه. عشق توی سینه نیست و با قلب و خون و هورمون و قرمز و مشکی و علی پروین ارتباطی نداره. چیزی نیست که درون آدم باشه، چون توپ پینگ پنگ رو نمی‌شه قورت داد. و نمی‌شه مالکیت‌اش رو تقسیم کرد. نه به این دلیل که توپ، پاره می‌شه.
به این دلیل که «که چی بشه؟».
.
*****
در این هنگام ابــولـی که سر در جیب مکاشفت فرو برده بود ناگهان لب به گلواژه می‌گشاید:
-ای‌ول، دمش قـیـژ. خداییش این ویس‌بابا (!!!)هم عین سای‌بابا (!!!!)کارش درسته. حرف دل ما رو زد. دخترا همه همین‌ان، دلشون سنــگـه. همین ملیکا هرچی من زار می‌زنم که ...
(به این‌جا که می‌رسد یک عدد دمپایی «کــی‌تــو» به سمت پوزه‌ی او پرواز می‌آغازد)
کپی رایت کلا ازموسیس
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:52  توسط میثم طالبی  | 

ریسمان سیاه و سفید از خلیل جوادی

به من نگــــــو کـه چرا از نگــــاه می ترسم

کـــــه از تصــور روز سیــــــاه می تـــــرسم

نگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست

که من ز ســـایه ی خود گاه گاه می ترسم

من و دو راهی چشـم تــــــو و هـزار حدیث

اگـــــــر مرددم از اشتبـــــــاه می تــــرسم

چه قطره هــــا که ز پلک تو پــایشان لغزید

عجیب نیست کــــه از پرتگــاه می تـرسم

تو کـــــه به عمق مَثل واقفی مپرس چـرا

ز ریسمـــــان سفید و سیـاه می تـرسم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:46  توسط میثم طالبی  | 

از حامد عسگری

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لا ک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...

پنجه بر خالی و در حسرت ماه ...افتادن

 

با دلی پاک ،دلی مثل پر قو سخت است

سرو کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن


http://www.842.persianblog.ir
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:2  توسط میثم طالبی  | 

ساموئل بکت:

هنرمند بودن یعنی شکست خوردن،آن هم شکستی که هیچ کس دیگر جرات تجربه آن را ندارد. این شکست جهان اوست و پا پس کشیدن از آن یعنی فرار از جبهه، یعنی هنر نمایی و خانه داری به سبک اعلاء، یعنی زندگی کردن...آن است که از این تسلیم و تن سپردن، از این تایید، از این وفاداری به شکست نیز یک مناسبت هنری جدید، یک قطب جدید برای همان رابطه ، بسازیم، و از کنشی که او ناتوان از کنش و ناچار از کنش، بدان دست می زند، کنشی بیانی بسازیم، حتی اگر این بیان فقط به خود کنش، و ناممکن بودن و اجباری بودنش، منحصر شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:6  توسط میثم طالبی  | 

-بین دو خط تیره_

سخت ترین لحظات زندگی آدم وقتیکه که بخوای زیباترین خاطراتت رو با بیشترین خشونت ممکنه پاک کنی.

فقط به خاطر اینکه مجبوری اینکارو بکنی و این اجبار هم قسمتی از بازیه!قسمتی از نتایج بازی!

با تکیه براصل بنیادین شروع بازی:اجبار بر همواره بازیگر بودن و بازیگر ماندن.

و حداقل میتونه یک خوبی برات داشته باشه (تنها چیزی که میتونی دلت رو بهش خوش کنی)،اگر بازیگری باشی که بتونی،یعنی جسارت و شهامت بازی کردن با خودت رو داشته باشی !(هم به عنوان بازیگر و هم بعنوان چیزی که باید روش بازی کنی و یا به عبارت بهتر قمار کنی.)

میتونی این ادعا رو بکنی که یه بازیگر خیلی خوبی.یه بازیگر ماهر که نه تنها توانایی بازی کردن هر بازی دیگه ایی رو داره بلکه میتونه خالق بازی های جذابتری باشه و احتمالا خطرناکتر و غمبارتر.

ولی دومین قاعده این بازی اینه که، هر چیزی که بدست میاری یا از دست میدی لزوما باید هزینه اونو بپردازی.

.و هر چقدر که بازیگر جسورتر و بی باک تری باشی.هزینه ی بیشتری باید بپردازی. هزینه ایی که می پردازی بیشتر از هر چیزی نشاندهنده جسارتته و یا بیانگر حد حماقتت.

و در نهایت تفاوت ما بین بدترین بازیگر و بهترین بازیگر رو فقط یک چیزه که مشخص میکنه:

شانس یا بهتره بگم حسن چیده شدن اتفاقات آنهم بصورت پی در پی!

....................................................................................

یادم باشه این آخرین مطلب رمانتیکیه که تو این وبلاگ میذارم.(چقدر هم  که رمانتیک بود!)

(منو این قرتی بازیا!!!)


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط میثم طالبی  | 

مردی که دوستش می دارم!


چیزی که کاکوشکا را برجسته تر از همنوردان غربیش نموده نه تنها کیفیت صعودهای وی بلکه شرایط سخت راهیابی وی به هیمالیا بود. بی شک وقتی بدانیم او یک معدنچی فقیر در کشوری تحت حاکمیت کمونیستها بود و هزینه اغلب صعودهایش را از راه پاک کردن دودکش کارخانه ها کسب می کرد بیشتر او را تحسین می نمائیم. تمامی تجهیزات کوهنوردی کاکوسکا، لوازمی بودند مستامل و کهنه، لوازمی اغلب دست دوم و البته ناکافی برای آن شرایط سخت - در نهایت نیز او با طنابی دست دوم که در نپال از تیمی کره ای خریده بود کشته شد

او بسیار دیر هم هوا می شد، اما عموما آنرا با توانمندی و صبر و متانت و استقامتی در خور تحسین جبران می کرد.

لوتسه کوه ویژه کاکوسکا بود. صعود از مسیر غربی، نخستین صعود 8000 متری کاکوسکا بود و او با صعود مسیرعادی این کوه در 4 اکتبر 1979همچون آذرخشی در هیمالیا سر برآورد، آندری زوک، آندری هنریخ و ژانوس سورک در این صعود وی را همراهی می کردند. اما لوتسه در نهایت هم محل غروب این ستاره دوست داشتنی هیمالیا بود. در واقع لوتسه کوه ویژه کاکوسکا بود و پیکر او برای همیشه در این کوه آرمید.

کاکوسکا تنها یکبار آنهم به اجبار سرپرست و همنوردانش از اکسیژن مصنوعی بهره برد. در 19 می 1980 زمانیکه او به همراه آندری زوک از مسیر جدید برج جنوبی اورست را صعود نمود، آندو مجبور شدند تا قله جنوبی که کپسول اکسیژنشان به اتمام رسید از آن استفاده کنند. اما آنها با جسارتی قابل تحسین مسیر را ادامه دادند و در نهایت بدون کپسول بر فراز اورست ایستادند.

یک سال بعد او ماکالو را از مسیر شمال غربی به تنهایی صعود کرد. کاکوسکا بخش انتهایی مسیر را از راهی نو بر روی یال غربی صعود کرد.

در تابستان 82 وی به همراه ویتک کورتیکا برای صعود مسیری جدید به کی2 رفت. آنها جهت هم هوایی از مسیر عادی بردپیک (تیغه غربی) بالا رفتند و مجددا به کی2 بازگشتند. بعدها معلوم شد آن دو در هم هوایی خود توانسته بودند قله برودپیک را از راه نرمال صعود کنند. البته آن دو بر روی کی2 به توفیقی دست نیافتند. البته دو سال بعد یعنی تابستان 84 این دو مجددا به برودپیک بازگشتند و توانستند با تراورس هر سه قله برودپیک مسیری نو را بنام لهستان ثبت نمایند. این دو در تابستان 83 نیزتوانسته بودند با گشایش دو مسیر جدید بر روی گاشربروم I و II این قلل را نیز تسخیر نمایند.

زمستان هیمالیا

سال 85 برای یورک (کاکوسکا) سال ویژه ای بود. او دائولاگیری را به اتفاق آندری زوک در 21 ژانویه و پیش از اتمام زمستان نپال فتح نمود. او بلافاصله به چوآیو رفت و توانست این کوه را از مسیر جدید جنوب شرقی صعود نماید. بربکا، پاولکوفسکی و هنریخ سایر اعضای تیم بودند که موفق به صعود این مسیر شدند. آنها در15 فوریه بر فراز قله ایستادند. این نخستین مسیر جدید بر روی یک 8000 متری در زمستان به شمار می رفت.

در تابستان همان سال کاکوسکا به همراه هنریخ، لوبدزنسکی و کوهنورد جوان مکزیکی، کارلوس کارسولیو( وی بعدها به عنوان چهارمین و البته جوانترین فاتح 8000 متریها شناخته شد) برای نخستین بار از مسیر جنوب شرقی بر فراز نانگاپاربات ایستاد.

در 11 ژانویه 86 کاکوسکا، اینبار به همراه کریستوف ویلیچکی توانست کانچن چونگا سومین کوه دنیا را نیز فتح نماید. آنها از مسیر نرمال به این مهم دست یافتند.

در بهار این سال بار دیگر وی به کی2 بازگشت، اینبار پتروفسکی وی را همراهی می کرد. آنها از جبهه جنوبی مسیری را گشودند که هیچگاه کسی آنرا تکرار نکرد، حتی تلاشهای زیادی هم بر روی آن صورت نگرفت. آن دو در 7 جولای بر فراز قله ایستادند، اما در بازگشت از یال ابروزی متاسفانه پتروفسکی سقوط کرد و کشته شد. این پاداش تلخی بود بر یکی از برجسته ترین صعودهای کاکوسکا.

در همین سال وی ماناسلو را هم فتح کرد. بازهم صعودی در زمستان. در 10 نوامبر کاکوسکا و هازر نخستین صعود مسیر شمال شرقی این کوه را صورت دادند.

در سوم فوریه 87 وی مجددا به همراه هازر قله ای دیگر را فتح کرد. آناپورنا دهمین غول 8000 متری هم در مقابل وی سر فرود آورد.

او در 18 سپتامبر همین سال باز به همراه هازر بر فراز شیشاپانگما ایستاد، تا افسانه 8000 متریهای کاکوسکا بدین شکل خاتمه یابد.

متاسفانه در 24 اکتبر 1989 زمانیکه کاکوسکا قصد داشت تا بر سرسختترین دیواره دنیا در جبهه جنوبی لوتسه فائق آید بر اثر سقوط در ارتفاع 8200 متری و پاره شدن طنابش به اعماق دره سقوط کرد و جان سپرد.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:12  توسط میثم طالبی  | 

نیاز/از محمدرضا ترکمنی/اینو قبلا هم گذاشته بودم ولی فکر میکنم الان باید اینجا باشه.

برای باختن دل ،قمار کافی نیست
دو چشم مست و نگاه خمار، کافی نیست

نسیم و ابر و تقلای دانه ها در خاک
برای رویش یک شوره زار کافی نیست

نه عقل ناقص تو ، نه جنون کامل من
برای بردن،  در این قمار، کافی نیست

شبیه صاعقه ای عشق می رسد از راه
برای آمدنش انتظار کافی نیست

طلوع روشن این آفتاب شرقی را
عبور کوکب دنباله دار کافی نیست

به گرد خویشتن از عقل و مصلحت گاهی
حصار می کشی اما حصار کافی نیست

چه فایده شجره نامهّ درختان را ؟
تبر فرود که آمد تبار کافی نیست

چقدر منتظر مقدم بهار شدیم
بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط میثم طالبی  | 

گفتگویی درباره مسئله زن/خاطرات من از لنین/كلارا زتكین

متن زیر گزیده ای است از "خاطرات من از لنین، گفتگویی درباره مسئله زن" نوشته كلارا زتكین. این متن بر پایه مكالماتی كه در پاییز 1920 بین لنین و كلارا زتكین صورت گرفت، به رشته تحریر درآمد. (متن حاضر را از روی نسخه "رهایی زنان – نوشته هایی از لنین" از انتشارات انترناسیونال، بازتكثیر كرده ایم.)

........................................................................

پ .ن:من دوباره اینجام.مثل همیشه/رفت و برگشتم به یه روز هم نکشید!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:2  توسط میثم طالبی  |